متن کامل پنجاه غزل ملّا محسن فیض کاشانی - 1
شوق مهدي 1
الا يا ايها المهدي مدام الوصل ناول ها
كه در دوران هجرانت بسي افتاد مشكل ها
صبا از نكهت كويت نسيمي سوي ما آورد
ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دل ها
چو نور مهر تو تابيد بر دل هاي مشتاقان
ز خود آهنگ حق كردند و بربستند محمل ها
دل بي بهره از مهرت حقيقت را كجا يابد
حق از آيينه رويت تجلي كرد بر دل ها
به كوي خود نشاني ده كه شوق تو محبّان را
ز تقوي داد زاد ره، ز طاعت بست محمل ها
به حق سجاده تزيين كن مهل محراب و منبر را
كه ديوان فلك صورت از آن سازند محفل ها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل
ز غرقاب فراق خود رهي بنما به ساحل ها
اگر دانستمي كويت به سر مي آمدم سويت
خوشا گر بودمي آگه ز راه و رسم منزل ها
چو بيني حجت حق را به پايش جان فشان اي فيض
متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهمل ها
شوق مهدي 2
اگر آن شاه دين پرور نوازد خاطر ما را
به تشريف قدومش خوش برافشانيم جان ها را
ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغني
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را
من از آن نور روزافزون كه مهدي داشت دانستم
كه مدت ها شود غائب نتابد رايگان ما را
حديث از شوق آن شه گوي و سرّ غيبتش كم جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معمّا را
به يك غارت كه آوردند خيل لشگر شوقش
چنان بردند صبر از دل تركان خوان يغما را
برون از بهر نظم دين كه در پاي تو افشاند
زمين درهاي دريا را فلك عقد ثريا را
ز قول اهل دعوي تلخ كامم فيض كي باشد؟
كه مهدي در حديث آرد لب لعل شكرخا را
شوق مهدي 3
اي فروغ شرع دين از روي رخشان شما
آبروي طاعت از مهر محبّان شما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما
خاك شد سر ها بسي در انتظار مقدمت
اندرين ره كشته بسيارند قربان شما
اي شهنشاه بلند اختر خدا را همتي
تا ببوسم همچو گردون خاك ايوان شما
اي شفيع عاصيان وي دستگير مذنبان
در قيامت دست عجز ما و دامان شما
با صبا همراه بفرست از پيامت شمّه اي
بو كه بويي بشنويم از علم و عرفان شما
كي دهد دست اين غرض يا رب كه همدستان شوند
گوش جان ما و الفاظ درّافشان شما
كس به دور غيبتت طرفي نبست از علم و فضل
به كه نفروشند دانايي به نادان شما
اي صبا با همنشينان امام ما بگو
كه سر حق ناشناسان گوي چوگان شما
گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست
بنده شاه شماييم و ثناخوان شما
كار فيض از دست رفت آن شاه را آگه كنيد
زينهار اي محرمان جان من و جان شما
مي كنم از دل دعايي بشنو و آمين بگو
روزي ما باد يا رب عيش دوران شما
شوق مهدي 4
يا ربّ كه كارها همه گردد به كام ما
نور حضور خويش فروزد امام ما
ما باده محبت او نوش كرده ايم
اي بي خبر ز لذّت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن كه از اين باده زنده شد
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
اي باد اگر به كوي امام زمان رسي
زينها عرضه دار به پيشش پيام ما
گو همتي بدار كه مخمور فرقتيم
شايد برآيد از مي وصل تو كام ما
از اشك در ره تو فشانيم دانه ها
باشد كه مرغ وصل كند ميل دام ما
فيضت ز هر چهار طرف مي كند سلام
پيكي كجاست تا برساند سلام ما
شوق مهدي 5
به ملازمان مهدي كه رساند اين دعا را
كه به شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز فريب ديو مردم به جناب او پناهم
مگر آن شهاب ثاقب نظري كند سها را
چو قيامتي دهد رو كه به دوستان نمايي
بركات مصطفي را حركات مرتضي را
تو بدان شمائل و خو كه ز جدّ خويش داري
به جهان درافكني شور چو كني حديث ما را
دل دشمنان بسوزي چو عذار برفروزي
تن دوستان سراسر همه جان شود خدا را
چه شود اگر نسيمي ز در تو بوي آرد
به پيام آشنايي بنوازد آشنا را
به خدا اگر به فيضت اثري رسد ز فيضت
گذرد ز آسمان ها بدرد حجاب ها را
شوق مهدي 6
صبا به لطف بگو ختم آل طاها را
كه فرقت تو به زاري بسوخت دل ها را
قرار خاطر ما هم تو مي تواني شد
كه سر به كوه و بيابان تو داده اي ما را
برون خرام ز مغرب كه تيره شد آفاق
ز رسم خويش بگردان طلوع بيضا را
بيا بيا كه حضور تو مرده زنده كند
ز آسمان به زمين آورد مسيحا را
نماند صبر و سكون بعد از اين به هيچ دلي
به وصل گل برسان بلبلان شيدا را
خوش آن زمان كه به نور تو راه حق سپريم
طريق و منزل و مقصد يكي شود ما را
نهد به پاي تو سر فيض و كند تسليم
گذشت قطره ز مستي چو ديد دريا را
شوق مهدي 7
مژده آمدنت داد صبا دوران را
رونق عهد شبابست دگر ايمان را
اي صبا گر به مقيمان درش بازرسي
برسان بندگي و خدمت مشتاقان را
گر به منزلگه آن نايب حق ره يابم
خاك روب در آن خانه كنم مژگان را
رفعت پايه ما خدمت اهل البيت است
نيست حاجت كه بر افلاك كشيم ايوان را
بنده آل نبي باش كه در كشتي آل
هست خاكي كه به آبي نخرد طوفان را
ترسم آن خيره كه بر شيعه او مي خندد
در سر كار تشيّع كند آخر جان را
ماه كنعاني من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است كه بدرود كني زندان را
يك نظر ديدن رويت ز خدا خواهد فيض
در سرش آن كه به پاي تو فشاند جان را
شوق مهدي 8
دل مي رود ز دستم صاحب زمان خدا را
بيرون خرام از غيب طاقت نماند ما را
اي كشتي ولايت از غرق ده نجاتم
باشد كه باز بينم ديدار آشنا را
اي صاحب هدايت شكرانه ولايت
از خوان وصل بنواز مهجور بينوا را
مست شراب شوقت اين نغمه مي سرايد
هات الصبوح حيوا يا ايها السكارا
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
يك لحظه خدمت تو بهتر ز ملك دارا
آن كو شناخت قدرت هرگز نگشت محتاج
اين كيمياي مهرت سلطان كند گدا را
آيينه سكندر كي چون دل تو باشد
با آفتاب تابان نسبت كجا سها را
در كوي حضرت تو فيض ار گذر ندارد
در بارگاه شاهان ره نيست هر گدا را
شوق مهدي 9
كجا رسم من مسكين بدان جناب كجا؟
وصال بحر كجا گمره تراب كجا؟
در انتظار قدومت به جا ن رسيد دلم
كجاست وعده وصلي از آن جناب كجا
گهي قرار دهم آنكه ببينمت در خواب
قرار چيست صبوري كدام و خواب كجا
بمان بمان دو سه روزي مگر به كام رسي
كجا همي روي اي جان بدين شتاب كجا
بيا بيا كه كتاب خداست بي تو غريب
كجاست دانش بي دانشان كتاب كجا
چه نسبت است به علم تو دانش كس را
چراغ مرده كجا قرص آفتاب كجا
ز علم خويش چراغي فرست تا بينم
ره خطاست كدام و ره صواب كجا
چو كحل ديده ما خاك آستان شماست
كجا رويم بفرما از اين جناب كجا
به هرزه از پي او طرف چو پويي فيض
صلاح كار كجا و من خراب كجا
شوق مهدي 10
مژده وصل آن رفيق جناب
آمد از نزد حق به نصّ كتاب
مي وزد از درش نسيم بهشت
بوي رحمان از اين نفس درياب
اينكه اينك رسيد وقت لقا
السرور السرور يا احباب
هاتف غيبم اين پيام آورد
كابشروا بالقدوم يا اصحاب
قد دنا محضري بحضرتكم
هين برون آمديم از جلباب
وقت آن شد كه وصل ما گردد
مرهم زخم سينه هاي كباب
العجل العجل بلاء مهل
الحضور الحضور هان بشتاب
بسته شد باب فيض بر رخ فيض
افتتح يا مفتّح الابواب
شوق مهدي 11
اي شاهد قدسي بگشا بند نقابت
اي مهدي هادي بنما ره به جنابت
خوابم بشد از ديده در اين فكر جگر سوز
كان بقعه كدامست كه شد منزل خوابت
بايد كه شود صرف اسيران فراقت
انديشه آمرزش و تدبير ثوابت
هر ناله و فرياد اسيران فراقت
پيداست اماما كه بلند است جنابت
خواهم كه ببازد سر خود در قدمت فيض
تا باز چه انديشه كند راي صوابت
جان ها به كف و منتظر وعدة ديدار
اي شاهد قدسي بگشا بند نقابت
شوق مهدي 12
در دل ز حق تعالي شكريست بي نهايت
كو در كتاب خود كرد در شان تو حكايت
در وعدة وصالت نستخلفنّهم گفت
جان گر فشانم ارزد اين لطف و اين عنايت
روزي كه حق جدّت اشرار غصب كردند
كرد اين خطاي منكر در آل او سرايت
كس تشنة شما را ديگر نداد آبي
گفتي ولي شناسان رفتند از آن ولايت
از شور كربلا شد دل ها كباب كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
هر چند فكر كردم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين حكايت فرياد از اين روايت
شد در شب خفايت راه مراد من گم
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
گر تو كني عذابم رو از تو بر نتابم
جور از حبيب خوش تر كز مدعي رعايت
مهر امام بايد ورنه چه سود اي فيض
قرآن به سبعه خواندن در چارده روايت
شوق مهدي 13
منم كه مهر نبي و ولي پناه من است
دعاي نايب حق ورد صبحگاه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گداي خاك ره دوست پادشاه من است
ز وصل او نشكيبم گرم به تيغ زنند
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
به حال من نظري مي كن اي امام زمان
كه التفات تو كفاره گناه من است
مرا ز دنيي و عقبي غرض وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
بر آستان شما رو نهاده ام زان روي
فراز مسند خورشيد تكيه گاه من است
ز موج هاي حوادث مرا چه باك اي فيض
چو مهر حيدر و اولاد پناه من است
و گر نه ذكر حقم بر زبان خروشي نيست
به دل محبت اين قوم عذرخواه من است
شوق مهدي 14
براي دوست رفيقي كه خالي از خلل است
محبت نبي و آل و علم با عمل است
صفيف شو به عمل راه آخرت تنگ است
به علم كوش كه عمر عزيز بي بدل است
نه من ز بي علمي در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بي عمل است
چو غائب است امام زمانه يك باره
جهان و كار جهان بي ثبات و بي محل است
دلم اميد فراوان به وصل او دارد
ولي اجل به ره عمر رهزن امل است
خداي هر دو جهان هر چه خواست كرد مگو
كه سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است
خداست فاتح ابواب و خالق اسباب
فرو فرستد آن را كه كرده در ازل است
براي آنكه ظهور امام زود شود
هميشه ورد سحرگاه فيض العجل است
شوق مهدي 15
هان مژده اي بيار صبا از ديار دوست
تا در طلب دلم شود اميدوار دوست
كحل جواهري به من آر اي نسيم صبح
زان خاك نيك بخت كه شد رهگذار دوست
يا نامه اي بيار كه تعويذ جان كنم
يا جان كنم نثار خط مشك بار دوست
خواهم ز حق كه از مدد بخت كارساز
بر حسب آرزو شودم كار و بار دوست
ماييم و آستان نبيّ و علي و آل
جان ها به كف گرفته براي نثار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ و چشم و ره انتظار دوست
افلاك را براي امام آفريده اند
در گردشند بر حسب اختيار دوست
دشمن اگر به رفض زند طعنه فيض را
منّت خداي را كه ني ام شرمسار دوست
شوق مهدي 16
تو حق شناس نئي اي عدو خطا اينجاست
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
سرم به دنيي و عقبي فرود نمي آمد
چرا كه دوستي اهل بيت در سر ماست
در اندرون من خسته دل خيال امام
خموش كرد مرا و به خويش در غوغاست
دلم ز پرده برون شد كنون اميدي هست
اگر ز ناله و فرياد كار ما بنواست
به هر طرف من سرگشته چند پويم چند
ره ديار امام زمان كجاست كجاست
نبود ميل جهانم و ليك در نظرم
اميد آمدن او چنين خوشش آراست
چو شعله ز آتش شوقت مدام سوزد فيض
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
شوق مهدي 17
صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست
بيار سوي محبّان پيامي از در دوست
وگر چنان كه در آن حضرتت نباشد بار
براي ديده بياور غباري از در دوست
غبار درگه او توتياي ديده كنم
بدين وسيله ببينم سوي منظر دوست
بسوختيم ز هجران شراب وصل بيار
كه آب دوست نشاند شرار آذر دوست
من گدا و تمنّاي وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
اگر چه دوست به چيزي نمي خرد ما را
به عالمي نفروشم مويي از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
كه هست فيض ثنا خوان كمينه چاكر دوست
شوق مهدي 18
بيا امام كه بنياد عمر بر باد است
بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است
غلام همت آنم كه جز محبت تو
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
شنيده ايد كه در حق دوستان علي
سروش هاتف غيبم چه مژده ها داده است
كه اي ولي ولي خدا و عترت او
نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است
تو را ز كنگره عرش مي زنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
حكايتي كنمت بشنو و شناسا شو
كه اين حديث ز پير شريعتم ياد است
مجو طهارت مولد ز دشمنان علي
كه حمل مادر اين قوم از دو داماد است
يكي پدر دگر ابليس هر دو كرده دخول
از اختلاط دو آب آن عدوي من زاد است
به پاي خود به جهنم رود عدو تو مگوي
كه بر من و تو در اختيار نگشاده است
حسد چه مي بري اي دشمن علي بر فيض
ولاي آل نبي روزي خداداد است
شوق مهدي 19
به علم آل نبی هر کسی که ره دانست
در دگر زدن اندیشه تبه دانست
بر آستانه ایشان هر آن که راهی یافت
به روی ارض ملک را قرارگه داشت
در مدینه علم رسول هر که شناخت
به کنج های حقایق تمام ره دانست
نیافت افسر حبّ علی مگر آن کس
که سرفرازی عالم در این کله دانست
ورای دوستی خاندان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما غیر از این گنه دانست
دلم ز اهل نفاق و صحابه شد بیزار
چرا که شیوه این قوم دل سیه دانست
تو پادشاه زمانی و من گدای درت
خوش آن گدا که در چون تو پادشه دانست
شوق مهدي 20
جز آستان امامم دگر پناهی نیست
سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست
چرا ز درگه آل نبی بتابم روی
از این بهم به جهان هیچ روی و راهی نیست
مدار جهل به ایشان هر آنچه خواهی کن
که در شریعت ما زین بتر گناهی نیست
امام گر نبود در زمانه خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
عنان بکش چون برون آیی ای امام زمان
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
چنین که از همه سو فیض فتنه می بینی
به از حمایت لطفش مرا پناهی نیست
شوق مهدی 21
ما را امام هست و یار را چه حاجت است
خورشید هست نور ثریا چه حاجت است
ای حضرت امام به سرّی که با خدای
داری دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه شرع خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
حق داند و تو نیز که با ما چه می رود
در غیبت شما به تقاضا چه حاجت است
فیض ارچه محرم است به جان مخلص شماست
مهر شما چو نیست به تقوی چه حاجت است
شوق مهدی 22
مهر پیغمبر و آلش چه بود تخم بهشت
حق تعالی به کرم در ازل این حرف نوشت
خرم آن مزرعه دل که در او این کارند
بی سعادت که چنینی دهقنت از دست بهشت
من به دل کاشتم این مهر تو خود می دانی
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
بهر بغض و حسد خارجیان غصه مخور
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
سر تسلیم من و خاک در اهل البیت
گر مخالف نپسندد ز حسد گو سر و خشت
راه حق راه نبی دان و علی و آلش
گشت گمراه کسی کو ره دیگر ننوشت
در دم آخر اگر دامن ایشان گیری
یک سر ای فیض ز بستر ببرندت به بهشت
شوق مهدی 23
روضه خلد برین قربت اهل البیت است
مایه محتشمی خدمت اهل البیت است
آنچه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیایی است که در صحبت اهل البیت است
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید
کبریاییست که در حشمت اهل البیت است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی تکلف بشنو دولت اهل البیت است
کلماتی که به آن توبه آدم پذرفت
نام ها و لقب و کنیت اهل البیت است
از کران تا به کران ظلم است ولی
سبب بود جهان عصمت اهل البیت است
فیض اگر آب حیات ابدی می طلبی
منبعش پیروی سنت اهل البیت است
شوق مهدی 24
هر کسی کو از طریق اهل بیت آگاه نیست
هر چه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست
جمع کن خاطر که آل مصطفی را پیروی
بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
طاعت آل پیمبر کار حق جویان بود
اهل باطل را به کوی آن جماعت راه نیست
چیست باعث بر خفای مهدی آخرزمان
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
هر دم از عمر است بر ما چون دم تیغ از فراق
این همه زخم نهان است و مجال آه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
این همه ناقابلی از ذات خود داریم ما
ورنه منع و بخل و کوتاهی در آن درگاه نیست
فیض اگر در راه دنیا جهد و جدّ کم می کند
بنده دین است او در بند مال و جاه نیست
شوق مهدی 25
شد دین خراب این همه فسق جهار چیست؟
مهدی کجاست گو سبب انتظار چیست؟
از جور و ظلم خانه ایمان خراب شد
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست؟
پیوند عمر بسته به مویی است ای امام
مویی شدیم از غم تو اختیار چیست؟
ما روز و شب دو دست دعا برگرفته ایم
تا در میانه خواسته کردگار چیست؟
تفسیر آب زندگی و روضه ارم
جز مهر آل و طاعت پروردگار چیست؟
این یک دو دم ز عمر غنیمت شمار فیض
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟
شوق مهدی 26
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
دانش اندوز که اسباب جهان این همه نیست
علت غایی دل دوستی آل نبی است
همه اینست وگرنه دل و جان این همه نیست
از بهشت و لب جو صحبت ایشان غرض است
ورنه نزدیک خرد باغ جنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
سعی کن در ره ایشان که زمان این همه نیست
حال زار دلت ای فیض به درگاه امام
ظاهرا حاجت تقریر بیان این همه نیست
شوق مهدی 27
یا رب سببی ساز که آن ختم امامت
باز آید و برهاندم از غم به سلامت
خاک ره آن یار سفر کرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
عجز و گنه و دوری و غم رنج و ندامت
از شوق تو پر شد دل و در سینه نگنجد
گر نعره در آن پرده زنم نیست ملامت
جان زنده جاوید شد از معرفت تو
حق کرد به ما این همه الطاف و کرامت
ای آن که تو مولای زمان را نشناسی
ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت
بی حجت حق کار جهان راست نیاید
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
فیض از در تو دور شد از شومی اعدا
عصیان دگری کرده و بر ماست غرامت
شوق مهدی 28
سوال طلعت از آن حضرت ار چه بی ادبی است
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است
نهفته حق رخ و باطل به عشوه جلوه کنان
بسوخت عقل ز حیرت که این چه بوالعجبی است
ز شوق نور حضورش بسوخت دل آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است
به نیم جو نخرم طاق قیصر و کسری
مرا که درگهش ایوان و سایه اش طلبی است
علاج درد دل ما شراب وصل شماست
نه در صراحی و چینی و شیشه و حلبی است
ز فیض مهر تو دل را امیدواری ها
به گریۀ سحری و نیاز نیم شبی است
مپرس سرّ نهان بودن امام از فیض
که کارهای خدا را سوال بی ادبی است
شوق مهدی 29
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
ببین به جای که بنشسته ای چه بیداد است
به کام تا نرساند مرا هوای امام
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
اگر چه شوق حضورش خراب کرد مرا
مقام رتبۀ من زین خرابی آباد است
حدیث سرّ نهان که او چراست نهان
دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاده است
در انتظار توام حرف خلد رفت از یاد
اسیر شوق تواز هر دو عالم آزاد است
منال فیض ز بیداد هجر دوست که دوست
تو را نصیب همین کرده است و این داد است
شوق مهدی 30
بیا بیا که ز هجر تو کار دل زاریست
ز دست رفت دل و کار وقت دلداری است
به آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است
وصال او طلبیدن نه کار هر خامی است
بسوز ای دل اگر با منت سر یاری است
عبادت و ورع و زهد و علم می باید
به وصل او نرسد هر که زین هنر عاری است
ولای آل پیمبر به قول ناید راست
هزار نکته در این کار و بار دلداری است
به هر کجا که نسیمی وزد ز خاک درش
چه جای دم زدن از نافه های تاتاری است
لقای او چه شود گر به خواب فیض آید
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است
شوق مهدی 31
مردم دیدۀ ما جز به رهت ناظر نیست
دل سرگشتۀ ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می بندد
گر چه از خون دل خویش دمی طاهر نیست
بستۀ دام قفس باد چو مرغ وحشی
طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست
عاقبت راه بیابد به جناب عالیت
هر که اندر طلبت همت او قاصر نیست
از روان بخشی عیسی نزنم پیش تو دم
زانکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست
شوق خدام تو تنها نه همین در دل ماست
ملکی نیست که در شوق رخت طایر نیست
فیض اگر قلب و دلش کرد به راه تو نثار
مکنش عیب که در نقد روان قادر نیست
شوق مهدی 32
دل سراپردۀ محبت اوست
دیدۀ آيینه دار طلعت اوست
سر و جانم فدای خاک رهش
تن زارم برای خدمت اوست
تا نرید نمن حق فرمود
گردنم زیر بار منت اوست
همه کس بر طهارتش شاهد
همه عالم گواه عصمت اوست
جبرئیل امین در آن درگاه
پرده دار حریم حرمت اوست
هر کسی را غمی و ما و غمش
فکر هر کس به قدر همت اوست
فیض را بهره گر ز تقوی نیست
سینه اش مخزن محبت اوست
شوق مهدی 33
کس نیست که او منتظر وصل شما نیست
جان نیست که آن خاک ره آل عبا نیست
حق معرفت مهر شما در دل ما کاشت
این شدّت شوق و شعف از جانب ما نیست
کس نیست که آن قدر شما را نشناسد
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
دل تیره شد از ظلمت شب های فراقت
باز آی که بی مهر رخت نور و ضیاء نیست
باز آ که نمانده است ز اسلام مگر نام
در روی زمین بی تو به جز جور و جفا نیست
در هجر تو گر فیض بمیرد چه توان کرد
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
در صومعه و خانقه و خلوت و مسجد
جایی نتوان یافت که دستی به دعا نیست
شوق مهدی 34
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در پرده ای هنوز و صدت عندلیب هست
مردیم از فراق تو ای عیسی زمان
آیا ز خوان وصل تو ما را نصیب هست
هر جا روم خیال تو در دیده من است
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
هر چند دورم از تو که دور از تو کس مباد
لیکن امید وصل توام عن قریب هست
دوری ز خدمت تو ز نقصان شوق ماست
دردا که درد نیست وگر نه طبیب هست
اظهار شوق این همه از فیض هرزه نیست
هم قصه غریب و حدیث عجیب است
شوق مهدی 35
ای هدهد صبا به صبا می فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می فرستمت
یعنی ز ما به مهدی هادی پیام بر
کو روز و شب دعا و ثنا می فرستمت
هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر
در صحبت شمال و سبا می فرستمت
در راه عشق مرحلۀ قرب و بعد نیست
می بینمت عیان و دعا می فرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به فدا می فرستمت
ای دل بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا می فرستمت
ای فیض جان به تحفه به نزدیک او ببر
بشتاب هان به وصل و لقا می فرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زینجا به آشیان بقا می فرستمت
شوق مهدی 36
رواق منظر چشم من آشیانۀ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست
نداده ام به کسی نقد دل به جز مهرت
در خزانه به مهر تو و نشانۀ توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصۀ جان خاک آستانۀ توست
تو قطب عالمی ای شهسوار ور نه چراست
که توسنی چو فلک رام تازیانۀ توست
چرا ز یاد تو یاد خدا کنیم اگر
کلید گنج سعادت نه در خزانۀ توست
زهی جلال و جمال و زهی صفات کمال
که در جهان همه گلبانگ عاشقانۀ توست
چو فیض طالب فیضم ز خاک درگه تو
که فیض های الهی در آستانۀ توست
شوق مهدی 37
راز دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
بفرست از برت نسیم وصال
غنچۀ دل شکفتنم هوس است
با تویی خویشتن به خلوت انس
در اسرار سفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
در به در کوه به کوه چو فیض مدام
شرح شوق تو گفتنم هوس است
طمع خام بین که با این شوق
ذکر نامت نهفتنم هوس است
شوق مهدی 38
ای تو ما را راحت جان الغیاث
دردها را جمله درمان الغیاث
ای سر و سرکردۀ هر سروری
نیست ما را بی تو سامان الغیاث
قائم آل پیامبر دستگیر
بی توایم افتادن و خیزان الغیاث
کار شرع از دست شد بیرون خرام
تازه کن آیین ایمان الغیاث
عالمی گردید مالامال شرّ
از جفا و جور و طغیان الغیاث
خون ما خوردند این دجّالیان
مهدی هادیّ دوران الغیاث
فیض شد دلتنگ صحرای فراق
مونس دل راحت جان الغیاث
شوق مهدی 39
تویی به جای جدّت سر جهان را تاج
سزد که از روسای جهان ستانی باج
ز چه برآ و جهان را چو آب روشن کن
به روشنایی روشن تر از شب معراج
برآی تا ز تو گیرد چراغ عقل فروغ
بر آی تا ز تو یابد متاع شرع رواج
برآی تا به حضور تو مرده زنده شود
بر آی تا به ظهورت شود هبا وهّاج
سری به ما بکش و کار ما به سامان کن
ز علم خویش رسان درد جهل ما به علاج
بر آ که بی تو شبم همچو روز رستاخیز
سیاه بی تو نهارم چو ظلمت شب داج
فتاد در دل فیض اشتیاق چون تو شهی
کمینه بندۀ خاک در تو بودی کاج
شوق مهدی 40
تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح
صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح
نمود غیبت تو سرّ جاهل الظلمات
ظهور کن بنما سرّ فالق الاصباح
فروغ طلعت تو دیده را کند روشن
حدیث لعل لبت روح را چشاند راح
حضور تو ندهد دست تا نخواهد حق
هزار سال اگر صد چو من کنند الحاح
ز دیده ام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نتواند میان آن ملاح
مرا اگر به وصال شما میسّر نیست
به ذکر و فکر شما هست لیک امید فلاح
به جز حدیث شما بر زبان فیض مباد
همیشه تا که بود گردش ما و صباح
شوق مهدی 41
ز هجر مهدی هادی است کار وبارم تلخ
گذشت زین غم جان سوز روزگارم تلخ
شراب وصل تو روزی شود مگر روزی
که در خیال جز اینست هر چه آرم تلخ
حلاوتی ز عبادت نمی چشم بی تو
کجا دهد بر شیرین چو تخم کارم تلخ
بری ز عمر نخوردم که لذتی بخشد
که بی تو شد همه محصول کشتزارم تلخ
دهان به ذکر تو شیرین کنم مگر که به لب
به غیر حرف تو باشد هر آنچه آرم تلخ
ز ذکر توست همانا حلاوت سخنم
که هست حرف دگر هر چه می نگارم تلخ
اگر چه شهد خورم زهر باشدم در کام
که همچو فیض بود کار و بارم تلخ
شوق مهدی 42
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه مولای زمان
که من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم انوار هدایت آثار
گر فتد عکس تو بر لعل نگینم چه شود
یک نفس جلوه کنی تا که به مرآت رخت
صورت و سیرت جدّ تو ببینم چه شود
چون به دل مهر تو دارم منگر نیک و بدم
گر چنانم چه بود یا که چنینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه به امید و اسف
تا از آنم چه به پیش آید و اینم چه شود
عمرت ای فیض گر اینسان گذرد روز به روز
دانم از پیش که احوال نسیمم چه شود
شوق مهدی 43
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانم یا جان ز تن برآید
بنمای رو که جان ها گردد فدای رویت
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
هر قوم راست راهی شاهی و قبله گاهی
ماییم و درگه تو تا جان ز تن برآید
از کوی خويش بفرست سوی امّیدواران
بویی چو بوی رحمان کان از یمن برآید
از حسرت وصالت جان دادم و ندیدم
یا رب از این سعادت کی کام من برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
یارا به حق مهدی گویید ذکر خیرش
هر جا که فیض نامش در انجمن برآید
شوق مهدی 44
صد شکر که نخل سخنم خوش ثمر افتاد
اظهار غم شوق امامم به سر افتاد
آمد به زبان قصۀ پر غصۀ مهدی
وان راز که بر دل بنهفتم به در افتاد
از دشمن ایشان طمع خیر مدارید
کش روز ازل قرعۀ طینت به شرّ افتاد
بس تجربه کردم در این دیر مکافات
با آل نبی هر که درافتاد برافتاد
اصحاب پیمبر همه را نیک مدان فیض
زان قوم بسی بود که از بد بتر افتاد
شوق مهدي 45
نه هر كه روي نبي ديد سروري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
كسي كه اكثر عمرش به بت پرستي رفت
چسان هدايت دين پيمبري داند
كسي كه در ره دين كج نهد قدم ز اول
ز ره برون رود آخر چه رهبري داند
هزار دركه هر يك هزار بگشايد
ز علم تا نبود چون كسي سري داند
به جز خداي نداند امام عالم كيست
كه قدر گوهر يك دانه گوهري داند
نجات خلق ز غرقاب جهل كار علي است
در اين محيط نه هر كس شناوري داند
مقام راهبري گر به حق بود نيكوست
وگرنه هر كه تو بيني ستمگري داند
جهان و كار جهان گر چه درهم است اي فيض
ولي مدبّر كل دادگستري داند
شوق مهدي 46
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
يعني اين تيره شب غيبت مهدي روزي
از دم صبح حضورش لمعان خواهد شد
عالم ار پير شد از جور و ستم باكي نيست
از قدوم شه دين امن و امان خواهد شد
مشكلاتي كه به دل ها شده عمري است گره
حلّ آنها همه در لحظة آن خواهد شد
دانش كسبي صد سالة اين مدّعيان
نزد علمش به مثل برگ خزان خواهد شد
اين اباطيل و اكاذيب كه شايع شده است
همه را حضرت او محو كنان خواهد شد
طعنه بر حق چه زني اي كه به باطل غرقي
تو به اين غرّه مشو نوبت آن خواهد شد
فيض اگر در قدم حضرت او جان بخشد
زين جهان تا به جنان رقص كنان خواهد شد
شوق مهدي 47
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
امام را گذر ار بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه
ميي ز معرفتش گر به جام ما افتد
ز سلسبيل معارف كه نوشد او يا ربّ
كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد
به بارگاه رفيعش كه مهر و مه نرسد
كسي اتفاق مجال سلام ما افتد
كند ز مغرب غيب آفتاب او چو طلوع
بود كه پرتو نورش به بام ما افتد
خوش آن دمي كه خبر آيد از قدوم امام
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
چو آفتاب شود نوربخش ذرة ما
به ما اگر نظري از امام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود كه قرعة دولت به نام ما افتد
چه عيش ها كه كنيم و چه شكرها اي فيض
دمي كه او گذرش بر مقام ما افتد
شوق مهدي 48
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد
به كام غمزدگان غم گسار باز آيد
اگر فداي امام زمان نخواهد شد
ز سر چه گويم و سر خود چه كار باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
به آن اميد كه آن شهسوار باز آيد
دي خفا چه جفاها كه كرد و دل بكشيد
به بوي آن كه دگر نوبهار باز آيد
غمين مباد كه عمرت در انتظار گذشت
كه جان عمر پس از انتظار باز آيد
زنقش بند هست اميد آن اي فيض
كه آن اميد دل بي قرار باز آيد
شوق مهدي 49
اگر آن نائب رحمان از درم باز آيد
عمر بگذشته به پيرانه سرم باز آيد
دارم امّيد خدايا كه كني تاخيري
در اجل تا به سرم تاج سرم باز آيد
گر نثار قدم مهدي هادي نكنم
جوهر جان به چه كار دگرم باز آيد
آن كه فرق سر من خاك كف پايش باد
پادشاهي بكنم گر به سرم باز آيد
كوس نودولتي از بام سعادت بزنم
گر ببينم كه شه دين ز درم باز آيد
مي روم در طلبش كوي به كو دشت به دشت
شخصم ار باز نيايد ز درم باز آيد
فيض نوميد مشو در غم هجران و منال
شايد ار بشنود آه سحرم باز آيد
شوق مهدي 50
كو ره آن كه نهم سوي شما گامي چند
محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
گمرهان فضلا ترك جماعت كردند
تا رميدند ز رسم و ره دين عامي چند
جمعه و عيد و مصلا همه را در بستند
رهزن عام فريبي بد خوش نامي چند
پيروان نبي و آل و خدا يار شما است
چشم انعام مداريد ز انعامي چند
مصلحت ها است در اخفاي امام ايزد را
نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
سعي كن فيض كه خود را برساني به امام
تا بسوزند ز رشك تو خس و خامي چند